![]() |
![]() |
|
| روزمرگیهای من |
|
سلام به همگی تا حالا شده از یه کسی بدت بیاد یا حداقل فکر کنی که بدت میاد ولی انگار مجبور باشید باید تحملش کنین؟ چند ماه پیش که با پیمان حرف می زدم با خوشحالی به من گفت که کارای معافیش جور شده خیلی وقت بود که باباش دنبال کاراش بوده تا یکی یدونه پسرش مزه آش های سربازی را نچشه این جوری که بوش هم میومد کلی هم خرج کرده بود ولی من برای اینکه طبق معمول بزنم تو ذوقش و حالشو بگیرم گفتم پسرا تا نرن سربازی مرد نمی شن! بابای منم عمری دخترشو به کسی که سر بازی نرفته نمی ده وکلی از این چرت و پرت ها ردیف کردم براش ! و بهش گفتم تو که عرضه نداری 2 سال به خودت سختی بدی معلوم نیست بتونی از مشکلات زندگی بر بیای( جالب این جاست که خودم به چرت بودن حرفام اعتقاد کامل داشتم و می دونستم سربازی جز حروم کردن وقت و عمر و جونی پسرا هیچی نداره) اون طفلک هم که دید من این جوری گفتم و کلی تو ذوقش خورد با ناراحتی خداحافظی کرد! اصلا" فکرشم نمی کردم که حرفای من روش اثری داشته باشه ولی….. دیروز ظهر زنگ زد وقتی جواب دادم گفت بیا تو بالکن همین جور که داشتم غر می زدم که چرا اومدی در خونمون رسیدم به بالکن و پایین نگاه کردم و کلی هم شاخ در آوردم پیمان ماشینش را جلو خونمون پارک کرده و تکیه داده بهش ولی………… کچل!!!!!!!!!!!!!!!!! اون سرش و می زد موهاشو نمی زد کلی همیشه با موهاش ور میرفت ولی واقعا" معلوم بود که چقدر ناراحته بعد از این که کلی بهش خندیدم و مسخرش کردم که من حالم از آدم کچل بهم می خوره البته حالم از تو چه با مو چه بی مو بهم می خوره ! فکر کردم تو این وضع بگیر بگیر جامعه گرفتنش و کچلش کردن همین جور که ریسه رفته بودم از خنده و هی مسخرش می کردم اون بر عکس همیشه خیلی ساکت بود و تنها حرفی که زد این بود(((((((((دلم برات تنگ می شه )))))))) بعدشم سوار ماشینش شد و گازش را گرفت و رفت گوشی هم بدون خداحافظی قطع کرد! معلوم بود حالش خیلی خراب ولی نفهمیده بودم چرا فهمیدم بغض داشت و برای همین حرف نزد ولی نمی دونستم چرا ,فهمیدم گفت دلم برات تنگ می شه ولی الان بیشتر از یک ساله که بعد اون ماجرای تلفنش به مامانم حتی 5 دقیقه هم به هاش بیرون نرفتم و هر دفعه هم زنگ می زد ابراز دلتنگی می کرد ولی این بار فرق می کرد!من همین جور که تو خماری حرفاش بودم دوباره زنگ زد و گفتم این ادا ها چیه؟ خوب می خواستی انقدر جینگولی نگردی که بگیرن کچلت کنن! پیمان: نیروانا من دارم میرم میای ببینمت؟ من: کجا میری؟ البته رفتنت که چیزی نیست تو بمیری هم نمیام ببینمت! پیمان: تو نمی تونی یه بار هم شده جدی حرف بزنی؟ من: نه!!!!!! مامانم یادم نداده پیمان : جون آناهیتا جدی باش , من دارم هفته دیگه می رم سر بازی برای این که به شما ثابت کنم من از آش خوردن و سربازی نمی ترسم انداختم یه شهر دور من: کجا اون: کرمان من : خوب خدا رو شکر یه مدت نمی بینمت یه نفس راحت می کشم راستی اگه خواستی همون جا بمون برای همیشه اینجوری به من بیشتر خوش می گذره! اون: گفتم جون آنا جدی باش من دارم دق می کنم تو می خندی؟ من: برو بابا من جدی ام دیگه نکنه انتظار داری بیام آب بریزم پشت سرت پیمان: نه می دونم به تو اگه آب هم بدن بریزی پشت سرم همشو می خوری که حتی یه قطره هم نریزه پشت سرم من: آره از کجا فهمیدی؟توکه انقدر با هوشی چطور تا حالا نفهمیدی من ازت خوشم نمیاد دمت را بزاری رو کولت و بری و انقدر منو اذیت نکنی؟ پیمان: تو حرف جدید نداری؟ خسته نشدی انقدر حرف تکراری زدی؟من دارم هفته دیگه می رم جون هر کی دوست داری یه بار بیا من ببینمت من: اولا" من کسی را دوست ندارم تو هم الکی جون کسی که وجود خارجی نداره را قسم نخور! بعدشم من اصلا" خوشم نمیاد با کچل ها بچرخم! پیمان: خیلی نامردی من فقط به خاطر تو دارم میرم تو اینجوری میگی؟ من: وای بابا تو چه خنگی هستی تا حالا نفهمیده بودی من دخترم مرد نیستم؟ خوب دیگه مزاحم نشو کار دارم بای و بدون اینکه منتظر جواب اون بشم قطع می کنم هر کاری کردم یه جشن کوچیک یک نفره به خاطر این غیبت 2 ساله اون بگیرم نتونستم نمی دونم چرا حتی ذره ای احساس خوشحالی نکردم منی که تا حالا آرزوم بود از دستش راحت باشم حالا به این فکر می کنم اگه دو سال نبینمش اگه 2 سال نباشه که هر شب با اون آهنگ های مضخرف عاشقانش از زیر پنجره اتاقم رد بشه اگه 2 سال نباشه که هی زنگ بزنه من هی غر بزنم و بدون خداحافظی قطع کنم و اگه 2 سال نباشه………… من چی کار کنم؟ وای خدایا چرا نمی تونم خوشحال باشم؟ اینا چه فکرایی که میاد تو ذهنم؟ بد تر از همه اینکه دیشب تا صبح همش خواب اینو می دیدم که منو پیمان داریم تو کتاب اسم دنبال یه اسم پسر برا بچمون می گردیم!!!!!! دارم دیونه می شم بودنش یه درد سر نبودنش هزار تا…… یادم اون موقع که دعوامون شد و اون زنگ زد خونمون چند وقت بعدش عید بود یه شب س م س زد و گفت ( سلام عزیزم می دونم تو این مدت خیلی اذیتت کردم خیلی سختی کشیدی ولی منو ببخش من دارم میرم برای همیشه شاید دیگه هم دیگرو نبینیم ولی بدون من خیلی دوستت داشتم…..) من هم بدون این که اون س م س را تا تهش بخونم سریع براش زدم اشکال نداره منم خیلی اذیتت کردم ولی امید وارم هر جا هستی خوش باشی و زندگیت بر وفق مرادت بچرخه قربانت نیروانا این اولین بار بود که یه حرف نسبتا" مهبت آمیز بهش زدم دلم می خواست زود شرش کنده بشه دلم می خواست هر گوری می خواد بره و من دیگه نبینمش ولی باز هم اون موقع مثل الان نتونستم خوشحال باشم ولی همون موقع اون س م س زد که این حرفا چیه تو اگه بمیری هم من ولت نمی کنم با هات میام اون دنیا س م سم را تا آخر بخون واااااااااااااااااااااااااااااااای وقتی دوباره س م س اونو خوندم تهش نوشته بود از طرف سال 1383!!!!!!! شنیدی می گن کرم از خود درخته؟ باو کن من کرم ندارم نه با دست پس می زنم نه با پا پیش می کشم ولی نمی دونم این چه حاله مضخرفی که من دارم نمی دونم چرا از دیروز هر چی می خوام به نبودنش فکر کنم و خوشحال باشم نمی تونم ودر عوضش به این فکر می کنم که از هفته دیگه کسی نیست شبا برام آهنگ بزاره و با سرعت مورچه دور خونمون جولان بده! نمی دونم چرا دلم براش می سوزه! یه دوست دارم اسمش مهرنازه اون کم و بیش تو جریان دوستی من و پیمان هست و جالب اینجاست که همیشه به من می گفت انقدر این بشر را اذیت نکن یه روزی می رسه که میزاره میره و اون موقع هست که تو دنبالش می دوی! من همیشه به مهرناز می خندیدم و می گفتم داره چرت می گه ولی الان اصلا" نمی دونم چرا دارم به این چیزا فکر می کنم تو میدونی من چه مرگمه؟ پست خصوصی:بهت گفته بودم نیا اینجا ولی حالا که اومدی و از تموم حرفای دلم خبر دار شدی حق هیچ اعتراضی نداری فقط اگه خیلی ناراحت می شی می تونی تو هم بشی فقط یه دوست مجازی دیگه به من زنگ نزنی و س م س ندی. شاید بهت نه نگفتم ولی باور کن اصلا" از این شروع دوباره خوشحال نیستم!(دوستان عزیز شما ناراحت نشین با شما نیستم خودش می دونه با کی هستم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
سلام تا حالا شده تو تنهایی های خودت به آدم به هوا فکر کنی؟ به این فکر کنی که اگه اونا گول شیطان را نمی خوردن و از اون میوه کذایی نمی خوردن الان کجا بودی؟ به این فکر کنی که واقعا" الان کجای این زندگی قرار گرفتی و سهم تو از این زندگی چیه؟ به این فکر کنی تولد چیه مرگ کجای زندگیه؟ تا حالا به این فکر کردی چرا اگه با زبون خوش بخوای حرف بزنی هیچ کس حرفتو نمی فهمه ! آره تو این دنیا حتما" باید داد بزنی جیغ بزنی هوار بزنی تا کسی حرفتو بفهمه! تا حالا به این فکر کردی اولین چیزی که بعد از تولد از این دنیا و آدم هاش نصیبمون می شه چیه؟ نه واقعا" لحظه ای فکر کن !اولین هدیه این دنیا و آدماش به تو به من به همه ما فقط چند کف دستی محکم بر پشت برهنه تو و من است! اگر راه صبر را پیش بگیری و صدات در نیاد باید همین جور کتک ها را نوش جان کنی ولی از همون اول اگه جیغ بزنی داد بزنی می فهمن که نمی تونن بهت زور بگن !!!!!!! تا حالا به این فکر کردی که اصلا" چرا به این دنیا آمده ای؟ من فکر می کنم مادرامون برای اینکه گوشه و کنایه های مادر شوهر و خواهرشوهر و همسایه و ....... را نشنوند بچه دار می شوند ! یکی عشق عروسک بازی داری هی زور می زنه تا خدا یه دختر بهش بده تا بشینه موهاشو شونه کنه لباسای جینگیلی تنش کنه براش قصه بگه یکی هم چون شوهرش همش پسر خواهر شوهرش را بغل می کنه و هی پسر پسر می کنه برای این که روی خواهر شوهرش را کم کنه هی می شینه التماس خدا می کنه که یه پسر بهش بده ! ولی 99 % اونها به آینده بچه هاشون فکر نمی کنن باور کن اگه هم فکر می کنن فقط به این موضوع فکر می کنن که بچه من تو همه چیز درس کار ازدواج باید روی بچه های جاری و خواهر شوهرم را کم کنن!همین!!!!!!!! من نمی دونم این چه زندگی که نه اومدن نه رفتنمون دست خودمون نیست بین مرگ و زندگی هم روزگارمون روی قسمت و شانس و تقدیر می چرخه! دیروز طوفان شد خیلی از درختها شکست ویکی از این درختها هم درست جوری شکست که افتاد رو یه آدم و اون بیچاره هم درجا مرد! به نظر من کل این طوفان بهونه بود یه بهونه برای مرگ یک آدم این حتی قبل از تولدش تعیین شده بود یه آدم باید به دنیا بیاد تا تو همچین روزی طوفان بشه و اون درخت بیوفته روش و اون بمیره! می دونی به نظر من مرگ درست مثل تولد هست با یه تفاوت کوچیک هنگام تولد باید از درون رحم مادر جون بگیری در حالی که از خاکی ولی مرگ عکس تولد به داخل رحم گور است و این بار بر می گردی به اصل خودت خاک به خاک!به نظر من که مرگ شیرین تر از تولد است حداقل تو اون دنیا دیگه نباید برای این که دختر عمت شاگرد زرنگی بوده تو دوران مدرسه همش سرکوفت بخوری یا این که وقتی می ری دانشگاه چون اون رشتش یا دانشگاهش بهتر مدام اسم اون دختر ایکبیری را بشنوی نمی دونم شاید موقع شوهر کردن هم شوهر اونو همش بزنن تو سر شوهر من ! واقعا" برا خودم متاسفم که زندگیامون انقدر پوچ بی هدف و تکراری شده هیچ انگیزه ای برای زندگی نداریم جز براورده کردن اهداف پوچ و بی پاییه خانواده هامون!خستم از این بازی تکراری زمونه ! می دونی من عاشق پاییزم شاید دلم می خواد با این درخت های بی گناه همدردی کنم شاید هم برای اینکه خودم تو پاییز به دنیا اومدم نمی دونم! ولی واقعا" دلم برای درخت ها می سوزه که انقدر قلبشون پاک هست که باز هم گول این بازی تکراری گنجشک ها را می خورن این پرنده های سنگدل که به خاطر آسایش خودشون پا روی قلب درخت می گذارند و می رن دنبال هوا وهوس خودشون واین درخت های بیچاره که زیر بار دوری آنها کمرشون خم میشه و از غصه همه برگهاش به جای اشک های نداشتش زرد میشه ومی ریزه! و باز بهار سال دیگه گول این پرنده های سنگدل را می خوره و باز هم بازی تلخ گذشته را تکرار می کنن! از بهار با همه این روز های تکراریش و همه این دروغ های درونش بیزارم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
می خواهم خیالتو راحت کنم
تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شود خودم شعرهای شبانه اشک را فراموش نکردم خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشش شهدها خسته شوند و عسل هایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان تنها آرزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی: (( یادت بخیر نگهبان گریان خاطره های خاموش)) همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود هنوز هم جای قدمهای تو بر چشم تمام ترانه هاست هنوز هم همنشین نام و امضای منی دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است همین شکفتن شعله همین تبلور بغض به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم این پست برای اون کسی که مطمئن هست برای اون نوشتمش نیست به خدا من تنها مشکلم اینه که بلد نیستم بگم نه! باو کن! شاید چون خودم می دونم دلائلم خیلی بچگانست نمی تونم نه بگم که دنبال بهونه نباشم باور کن ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را ما اسیر غم و اصلا" غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رنج چرا نیست تو را؟ جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است رفتن اولاست دل به کوی تو ستادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد بشنو پندو مکن قصد دلازرده خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش از دیشب موقع خواب دارم فکر می کنم امروز چه پستی بنویسم می دونی کلی موضوع در هم برهم تو ذهنمه که نمتونم جمع و جورش کنم تازه بعد از کلی فکر یه پست طولانی نوشتم که این بلگفا خوردش کوفتش بشه انشاالاه ! ساختمون روبه روییمون یه آپارتمان 3 طبقه است که طبقه اولش یه خانواده زندگی می کنن که2 تا پسر داشتن به اسم پزمان و پدرام که پدرام بزرگتر بود با اینکه 10 سالی میشد که همسایه هستیم ولی فقط مامانا مون با هم سلام علیک داشتن و هیچ گونه رفت و آمد دیگه ای نداشتیم یه شب که تو اتاق آناهیتا داشتم براش کتاب قصه می خوندم و بعد از این که آنا خوابید منم چراغ را خاموش کردم که برم بخوابم ولی همین که چراغ را خاموش کردم تازه منظره تاریک رو به روی پنجره معلوم شد دیدم به به یه غول بیابونی از پشت بام خونه روبه رویی دولا شده و داره اتاق ما رو دید می زنه بله همون پدرام بود که انگار داشت فیلم سینمایی می دید منم پرده را کشیدم و رفتم خوابیدم معلوم نبود چند وقته داره این کارو می کنه ولی معلوم بود بار اولش نبوده ولی از فردا شبش من پرده اتاقم را کامل میکشیدم تا نتونه نگاه کنه چند روز بعدش دیدم کلی تو کوچه سر صدا هست نگاه که کردم دیدم پدرام با یه قابلمه به چه بزرگی جلو در ما ایستاده و تا منو دید با سر اشاره کرد برم ازش بگیرم منم محلش نذاشتم و اومدم تو داشتم فکر می کردم تو اون قابلمه که اندازه یه دیگ بود چی بوده که آورده دره خونمون که تلفن زنگ خورد و یه خانمی از اون ور خط گفت نیروانا جون من فرزانه خواهر پدرام هستم .پدرام براتون آش اورده نمی دونه زنگتون کدومه بیا پایین ازش بگیر منم تشکر کردم گفتم چشم! یه شال انداختم سرم و اومدم پایین سلام کردم و آش را ازش گرفتم و تشکر کردم و خواستم بیام تو که پسره پرو گفت نیروانا جون من خیلی دوست دارم!(فکرشو بکن تو کل ساختمون ما فقط برای ما آش آورده اونم نه یه کاسه یه دیگ اخره تابلو بازی بودن) منم محلش نذاشتم و اومدم تو .به مامانم گفتم تو شمارمونو بهشون داده بودی که گفت نه حالا بعدا" ازشون می پرسم از کی گرفتن. چند روز بعد که مامانم مامانشو می بینه از بابات اون یه دیگ آش تشکر می کنه و می پرسه شماره ما رو از کجا آورده بودن که مامانش می گه نمی دونم از قدیم تو دفتر تلفنمون بوده حتما" خودتون داده بودین!!!!! من واقعا" نمی دونم این پسرا چه طوری به سرعت نور شماره خونه مردم را پیدا می کنن! گذشت تا یه روز عصر مامان و بابام بیرون بودن که تلفنمون زنگ می خوره اول که جواب دادم فکر کردم پیمان تا گفت الو سلا م من گفتم سلام باز تو مزاحم چی کار داری مگه خودت کار و زندگی نداری همش مزاحم می شی! که اون گفت فکر کنم اشتباه گرفتین من پدرام هستم!!! منم گفتم آره اشتباه گرفتم فکر کردم پسر داییم هستش که اون گفت شما با همه انقدر مهربون سلام و احوال پرسی می کنین یا فقط با پسر داییتون؟ منم گفتم فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه! گفتم کاری داشتین؟ گفت آره می خواستم با هاتون حرف بزنم ! منم گفتم مگه شما حرف هم بلدین بزنین فکر می کردم فقط چشمات کار می کنه اونم تو دید زدن خونه مردم! که اون گفت من واقعا" بابت اون موضوع شرمندم که منم گفتم شرمنده هم باید باشی تو واقعا" خجالت نمی کشی؟ پسره پرو اومد کارش را درست کنه خراب ترش کرد گفت به خدا من فقط شما را نگاه می کردم نه مامانتون نه باباتون نه خواهرتون را هیچکدوم را نگاه نمی کردم!!!!!!!!!! پسره عوضی معلوم شد خیلی وقت بوده این کارو می کرده. منم گفتم مزاحم نشو من کار دارم خداحافظ و گوشی را گذاشتم! چند باری زنگ زد و من جوابشو ندادم و اومد جلو خونشون رو پله نشست و موبایلش را گذاشت در گوشش و شروع کرد بلند بلند حرف زدن جوری که بشنوم و کاملا" معلوم بود طرف صحبتش منم ! چند روزی گذشت و اون کارش شد هر شب از ساعت 9 تا 1 یا 2 می شست رو پله خونشون و اینجوری ادای عاشق ها را در میاورد. خوب پیمان هم که کارش بود هر شب با صدای بلند آهنگ تو کوچمون با سرعت مورچه می چرخید که این پدرام خان که مثلا" عاشق شده بود به غیرتش بر می خوره میره پیمان و گیر میاره و بهش میگه دیگه نبینم از کوچه ما و جلو خونه ما رد بشیا!!!!!!!!!!!!!!! که پیمان هم می گه به تو چه به خاطر تو که نمیام از جولو خونه خانومم رد می شم(به این تیکه پیمان توجه کنین خانومممممممم) که اونم مگه خانومت کیه؟ خلاصه کاشف به عمل میاد که منم و اول کلی دعوا و کل کل وبعدشم به ظاهر پیمان دم پدرام را جوری می چینه که دیگه به من چپ نگاه نکنه! فقط یه بار بعد از اون جریان پدرام می زنگه خونمون و میگه نمی خوای با من باشی؟ که منم برا اولین بار گفتم من با پیمان هستم خیلی هم دوسش دارم اونم میگه با اینکه من خیلی دوست دارم ولی چون مطمئنم پیمان پسر خوبیه امید وارم با اون خوش باشی! از اون به بعد پدرام بازم شبا می رفت رو پشت بوم خونشون و باز هم تا ساعت 2 نصف شب می شست جلو خونشون ولی این بار برای من نبود برای شیوا دختر همسایه کناریمون بود!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
سلام به همگی و یه سلام مخصوص هم برای اون دوست جونایی که لطف کردن و کامنت گذاشتن یکی از دوستان به اسم فرزاد کامنت گذاشته که چرا من تا الان فقط راجب پسرایی که تو زندگیم اومده حرف زدم همینجا می خوام اول به همگی بگم که من این وبلاگ را ساختم تا حرفایی که تو دلم مونده وبه کسی نزدم را بزنم نمی خواستم راجب خاطرات مدرسه بنویسم ولی الان که همشو نوشتم شاید از این به بعد برای این که حرف کم نیارم راجب اتفاق های جالبی که برام افتاده بنویسم اگر هم دوست داشتین برام تو نظراتون بگین از چی تعریف کنم دیروز رفته بودم خونه مهرناز اون الان دانشجو حسابداری ولی چون شهرستان می خونه دیگه مثل قدیم همش با هم نیستیم چند ماه یک بار همدیگرو می بینیم و وقتی هم همدیگرو می بینیم انقدر حرف می زنیم که ..... دیروز یاد خاطرات مدرسه افتاده بودیم و با اینکه هر دومون کاملا"همش یادمون بود ولی باز از تعریفش خندمون می گرفت سال دوم دبیرستان یه معلم هندسه داشتیم که بیچاره یکم گیج می زد امتحان هندسه که همیشه اپن بوک بود جوری که حتی سر امتحان صدای ورق زدن کتاب بچه ها تو کلاس می پیچید واون در عالم خودش سیر می کرد موقع نمره دادن هم نگاه می کرد هر کی خوش خط تره بهش نمره میداد یه روز سر امتحان یه سوال را من کامل بدون جا انداختن یه واو از رو مهرناز نوشتم جالب اینجا بود که به من نمره کامل داد و به مهرناز از 3 نمره 5/. نمره داد مهرناز بیچاره هر کاری کرد معلم ما اصلا" به حرفش گوش نداد! یه بار یه سوال را من از کتاب نوشتم و درست عین کتاب ولی به من نمره نداد!!!!!! وقتی هم بهش چیزی می گفتیم شروع می کرد به جیغ جیغ کردن. یه بارم که با بچه ها کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون گفت من دیگه نمی تونم شما رو تحمل کنم و وسائلشو جمع کرد که بره بیرون ولی همین جور که ما ها سر کلاس بودیم اون به جا اینکه در و باز کنه بره بیرون رفت سمت در و چند ضربه به در زد و مثل آدم هایی که منتظر می مونن بهشون بگن بفرمایین وایساد یه نگاهی به ما کرد و تازه انگار فهید چی کار کرده بچه ها که منفجر شده بودن از خنده و اونم عصبانی رفت بیرون!!!!!!! فکرشو بکن به جای این که در و باز کنه بره بیرون در بزنه بره بیرون! بیچاره کم داشت .اون یه زن حدودا" 30 ساله بود و هممون می دونستیم ازدواج نکرده ولی یه بار سر کلاس که داشت درس میداد وسط درسش گفت بچه ها من ازدواج کردم و یه پسر هم دارم تازه عید هم رفته بودیم مسافرت!! فکرشو کن وسط درس بدون هیچ مقدمه ای برگرده واینو بگه ما همه حاج و واج مونده بودیم این چه ربطی داشته! طفلی انگار تو توهم سیر می کرده. یادش بخیر!!! یه خاطره با مزه دیگه هم یادم افتاد بگم: تو اون سه ماه اولی که با پیمان دوست شده بودم بهش گفته بودم که من یه دختر خاله دارم که اسمش مریم 5 سال با یه پسری به اسم پدرام دوست و انگار قصد ازدواج هم دارن! این قضیه گذشت و رسید به اون موقعی که پیمان زنگ زده بود خونمون و با مامانم حرف زده بود چند روز بعدش که درست شب عاشورا بود و من خونه مریم اینا بودم پیمان زنگ می زنه به موبایل من و منم گوشی را می دم به مریم که بگه خاله منه و یه جوری راضیش کنه دست از سر من بر داره خلاصه مریم جواب می ده و خودش را خاله من جا می زنه و بهش میگه مزاحم من نشه که پیمان می گه من هر جوری شده به نیروانا می رسم که مریم می گه تو خانواده ما خیلی بد می دونن دختر با پسر دوست باشه وهمه ازدواج های ما فامیلیه نیروانا که این همه پسر عمه و پسر دایی و پسر خاله و... داره باباش عمری اونو به غریب نمی ده( جالب اینجاست که تو کل فامیل ما فقط پسر داییم از من بزرگتر که اونم مثل داداش نداشتم می مونه) خلاصه پیمان به مریم می گه شما خبر ندارین من خودم می دونم دختر خالش مریم 5 ساله با یه پسره به اسم پدرام دوسته تازه می خوان با هم ازدواج هم بکنن!!!!!!برین اونو بدین به فامیل! برین جولو اونو بگیرین! برین به اون بگین تو فامیلتون چی خوب و چی بد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
تا اینجا گفتم که شادمهر حسابی به من شک کردورفتارش روز به روز سرد تر شد نمایشگاه کتاب پارسال قرار شد منو سمانه و شادمهر با هم بریم که البته شادمهر هم با پسر خالش اومد ولی چه اومدنی........ از اونجایی که حدود یه ماه بود به پیمان زنگ نزده بودم دوباره آتیشی شده بود و شب قبلش چند بار از تلفن عمومی زنگ زده بود خونمون که مثلا" به من قولم را یاداوری کنه و از اونجایی که مامانم جواب می داد قطع می کرد صبح تو نمایشگاه زنگ زد وگفت که تا نیم ساعت دیگه می رسه من و سمانه هم رو یه نیمکت که زیر یه تابلو بزرگ بود و کنار استخرش بود نشستیم تا اونا بیان! یاد تماس دیشب پیمان افتادم و برای اینکه آتیشش را خاموش کنم با گوشی سمانه بهش زنگ زدم (قبلا" بهش گفته بودم که گوشیم دسته مامانمه) و مثل همیشه من سرد و اون گرم بعدشم گفتم دیگه به این خط زنگ نزن و با یه خداحافظی سریع قطع کردم. پشت سرش شادمهر زنگ زد و پرسید کجای نمایشگاهیم که منم گفتم و منتظرشون نشستیم ولی قافل از این که پیمان سیریش تر از این حرفاست دوباره به گوشی سمانه زنگ زد و منم حسابی شاکی شدم و مشغول جرو بحث که مگه نگفتم زنگ نزن بعدشم دیدم الانست که شادمهر برسه گفتم ببین یه دختر خاله دارم اسمش شادی الان میرسه پیش ما دیگه زنگ نزن که اون حسابی آنتنه! تا قطع کردم شادمهر زنگ زد که کجایین من گفتم زیر همون تابلو بزرگه کنار استخر و سمانه هم که تا حالا شادمهر را ندیده بود بی خیال از قر قر های من داشت آرایشش را تمدید می کرد . شادمهر گفت رو تابلوش چی نوشته منم همین که برگشتم ببینم روش چی نوشته دیدم پشت سر ما نشستن! می دونستم فهمیده با پسر داشتم حرف می زدم و اونو شادی خطاب کردم ولی به روی خودش اصلا" نیاورد ! یکم گشتیم تو غرفه ها و بعد رفتیم تا ناهار بخوریم برا اینکه حرص منو در بیاره افتاد رو دنده شوخی با سمانه 3 تا بطری خانواده آب رو هم خالی کردن و ......... می دونستم تقصیر منه ! ولی چه کنم ؟ از اون روز به بعد مثل یه آدمی که بهش گفتن وظیفش که هر روز به من زنگ بزنه یا هفته ای یه بار با هم بیرون بریم و از ناچاری این کارا را میکنه رفتار کرد! با هم حرف می زدیم ولی ................... یه بار هم با بهونه ی دبی رفتن منو خواست بپیچونه ولی بعد از چند روز از یه تلفن عمومی نزدیک خونشون زنگ زدم خونشون که خودش جواب داد منم بعد از گفتن مرسی خیلی زحمت کشیدی قطع کردم پشت سرش علی پسر خالش زنگ زد که داداشش بوده که جواب داده و صداش شبیهه شادمهر ولی من قبل از تلفنم هم می دونستم که نرفته! من دیگه زنگ نزدم ولی چند روز بعدش خود شادمهر زنگ زد و گفت تازه رسیده و به اصرار خواست منو ببینه با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه جوابشو ندم ولی این وسط احساسم تصمیم گرفت خیلی دوسش داشتم قبول کردم و رفتم دیدمش من نمی دونم چرا اون که به ظاهر مشتاق قطع رابطمون بود پس چرا هر وقت دعوامون می شد با اصرار می خواست که آشتی کنیم؟ شاید اونم زور احساسش از عقلش بیشتر بوده! نمی دونم اون روزی که علی زنگ زد و خواست به من بفهمونه من با برادر شادمهر حرف زدم نه خودش با وجود اینکه خیلی دوسش داشتم ولی نیمی از اون شادمهر در من مرد! اون روز دیدمش ولی باز هم سرد بود نمی دونم انگار زورش کرده بودن که به من زنگ بزنه ! بعد از اون روز تصمیم گرفتم دیگه نه ببینمش نه جواب تلفوناشو بدم. چند روز بعدش دوباره زنگ زد وخواست همو ببینیم تو اون چند روز تصمیم گرفتم برم و رودر رو همه سنگامونو با هم وا بکنین هیچ کدوم از ما مجبور نبودیم که همدیگرو با زور تحمل کنیم! ولی وقتی پیشش بودم حتی یه کلمه هم نتونستم باهاش راجع به این موضوع حرف بزنم. همون شب یه قرار نتی با هم گذاشتیم و هر دو آن شدیم همونجا بهش گفتم که به نظرم دیگه نمی خوای با من باشی رفتارت هر روز سرد تر میشه ولی اون فقط خندید وگفت جدا" اینجوری فکر می کنی؟ منم گفتم آره و واون گفت هر جور راحتی و خیلی معمولی خداحافظی کردیم! با خودم می گفتم ببین تو رو خدا من آرزومه پیمان بره پی کارش و منو ول کنه و مثل الان شادمهر خداحافظی کنه ولی افسوس. نزدیکهای کنکور بود روزها هم با غم دوری شادمهر هم با استرس کنکور می گزشت خودم که هیچ هدفی نداشتم ولی همون روزهای آخرم فقط و فقط به خاطر شادمهر که دوست داشت برم دانشگاه درس می خوندم همون رشته ی شادمهر هم شرکت کردم زبان ولی......... تقریبا" یه هفته بعد از اینکه جواب ها اومد هر روز یکی س م س می زد و خودش را کامل معرفی می کرد ومی گفت میخواد با هم بیشتر آشنا بشیم من نمی دونستم اینا کین کی شمارمو بهشون داده به خاطر همینم جواب هیچ کدومشون را نمی دادم! تا اینکه یکی فقط س م س زد و پرسید دانشگاه قبول شدی؟ منم زدم شما؟ که گفت شادمهر هستم! خودم می دونستم چقدر خوشحالم که دوباره حداقل یه س م س زده ولی به دروغ بهش گفتم آره زبان قزوین می خونم چون هم نمی خواستم جلوش کم بیارم هم می دونستم من امسال دیگه نه مدرسه نه کلاسی می رم که بخوام با هاش قرار بزارم پس تصمیم گرفتم اگه ایندفعه خواست آشتی کنیم من قبول نکنم آدم که نمی تونه با کسی دوست باشه ولی باهاش بیرون نره! هر چی اون اصرار کرد و از رفتارش احساس ندامت کرد من قبول نکردم. یه روز مهرناز خونمون بود و حوصلمون سر رفته بود به فکر مردم آزاری افتادیم و من با گوشی مهرناز یه س م س عشقولانه برا شادمهر فرستادم که پشتش اون زنگ زد و خواست ببینه کی س م س زده که مهرناز گفت اشتباه فرستاده ولی پشت سرش چندین نفر هی زدن و گفتن ما به اونا اون س م سی را که به شادمهر زدیم را زدیم که مهرناز گفت بابا من فقط یه س م س اشتباه فرستادم نه این همه! من حس کردم همه شماره ها برام آشناست یاد مزاحم های س م سی خودم افتادم چند تایی از اونها را تو گوشیم سیو کرده بودم و دیدم بله همونا هستن ! شاد مهر می خواسته ببینه من به هیچکوم جواب می دم یا نه که منم رو سفید بودم! اون که نمی دونست من با گوشی مهرناز بهش س م س زدم و مثلا" اینجوری با دوستاش داشتن اونو اذیت می کردن که من با خط خودم همون س م س را براش فرستادم و زیرشم زدم برات متآسفم!!!!!!!!! تا اینو زدم و اون فهمید که لو رفته زنگ زد و خواست کارش را توجیح کنه که من جوابشو ندادم و شروع کرد س م س های معضرت خواهی فرستادن من که هم از یه طرف بهش حق می دادم و هم خیلی دوست داشتم با هاش حرف بزنم وهم اینکه خیلی دوسش داشتم ولی می دونستم که من دیگه موقعیت پارسالم را ندارم که بخوام باهاش دوست شم و بر خلاف میل باطنیم با هاش حرف نزدم! روزهام تکراری و بی هیچ هدفی می گزشت تا یه روز سمانه خبر داد که دارن بری تکمیل ظرفیت دانشگاه آزاد ثبت نام می کنن و من که هیچ امیدی نداشتم هیچ واکنشی نشون ندادم ولی خودش منو ثبت نام کرد ولی بعدش من افتادم به التماس به درگاه خدا همین یه بار حاجتمو بده! درست شب اول محرم بود که واقعا" از این روز های تکراری به تنگ اومده بودم شروع کردم به راز و نیاز با خدا که دیگه دارم دق میکنم و نجاتم بده. اون شب انقدر با امام حسین حرف زدم و قسمش دادم که خودش کمکم کنه. درست 5 روز بعد صبح با تلفن سمانه بیدار شدم مامانم خونه نبود در کمال بهت وناباوری سمانه گفت زبان یکی از واحد های تهران قبول شدم!!!!!!!!!!! من اصلا" نمی دونستم اون روز جوابها میاد از زور خوشحالی یه دل سیر گریه کردم و از خدا تشکر کردم . نمی دونستم مامان چه واکنشی نشون می ده . تا ساعت 3 که مامان بیاد صبر کردم نمی خواستم تلفنی بهش بگم! اومد و من بهش گفتم اولین چیزی که گفت این بود : می خواهی بری؟ منم گفتم آره چرا که نه؟ تازه سمانه هم همون دانشگاه من بود و دانشگاه احمد با ما 15 دقیقه فاصله داشت از خدام بود که برم و از این زندون در بیام یاد این افتادم که اگه برم حرفم پیش شادمهر دروغ نمی شه و می تونم دوباره باهاش دوست شم ولی باز هم زهی خیال باطل!!!!!!!! مامانم زد زیر گریه که من دلخوش کردم دخترم امسال داره درس می خونه و یه رشته خوب قبول می شه حالا می خوای اینو بری و خودتو بد بخت کنی؟ بگذریم از این که اون چند روز چقد احساس بد بختی کردم ولی آخرش به خاطر مامانم راضی شدم که اونو ثبت نام کنم یه ترم مرخصی بگیرو تا کنکور امسال هم بدم و اگر رشته بهتری قبول نشدم اینو برم! منم مثل همیشه در برابر خواست مامانم سر تسلیم فرود آوردم با اینکه می دونستم این چند ماه برام مثل قرن ها می گذره ولی خوب چاره چی بود؟ امروز 20 اردیبهشت 86 و روزهام تکراری تر از روزهای قبل می گذره تو این خونه دارم دق می کنم کافی یکی بگه پق تا من براش زاز زار گریه کنم تو رو به خدا برام دعا کنین بعد از این کنکور کذایی زندگیم یه رنگ دیگه بگیره!برام دعا کنین شر پیمان از سرم کم بشه ! می دونین وقتی بهش زنگ می زنم چه جوری حرف می زنیم؟ همین چند روز پیش که البته مثل همیشه بود نیروانا:سلام پیمان:سلام جیگرم الهی قربونت برم من:الهی بدو قربوناتو برو کار دارم باید برم اون: جیگرتو بخورم دلم برات یه ذره شده من: به من چه بگو یه ذره نشه پیمان: فدای تو بشم که انقدر شوخی من : تو خنگی یا خودتو می زنی به خریت؟ من دارم جدی حرف می زنم اصلا" هم با تو شوخی ندارم! پیمان:من که می دونم تو دلت چیه چرا مسخره بازی در میاری؟ من: به درک ((((((((((تق)))))))))) گوشی را می زارم اون دوباره زنگ می زنه اول چند باری زنگ می زنه و من جواب نمی دم ولی باز برا اینکه دیوونه نشه بر می دارم پیمان: من مگه چی گفتم که نا راحت می شی؟ من:تو اگه عقلت می رسید که دست از سر کچل من بر می داشتی پیمان:الهی قربون سرت با اون موهای خوشگلت بشم من: الهی بعد شروع می کنه از مهمونی عقد خواهرش و از کارایی که براش کرده تعریف می کنه پیمان: بابام ماه پیش که رفته بود سوئیس گفتم یه ساعت فلان برا کادو خواهرم از طرف من بیاره ساعتش مارکش فلان نگین هاش فلان.... من: به من چه اون: نیروانا جونم ببین من که برا عقد خواهرم این همه ذوق دارم و کار می کنم برا عروسی خودمون چی کارا میکنم من: اووووووووووووووووووووووووق من عمری زن تو نمی شم اون : من که می دونم تو دلت چیه چرا شوخی میکنی آخه من چه جوری به این بفهمونم بابا اذت بدم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! خواهشن یه راه فراری از شر این نشونم بدین البته من خیلی راه ها را رفتم و به در بسته خوردم مثلا" یه دفعه با گوشی دختر داییم بهش زنگ زدیم و دختر داییم ابراز علاقه شدید بهش کرد ولی اون اولا" که خیلی غیر محترمانه اونو رد کرد و بعدش فورا" به من زنگ زد که یه همچین اتفاقی افتاده! پیوست طلب کمک:یه راهی پیشه پای من بزارین تا از شرش خلاص شم پیوست مشخصاتی:می خواستم بگم من واقعا" نمی دونم چرا از پیمان بدم میاد اون اتفاقا" خیلی هم پسر خوبیه هم خوشگله هم خوش تیپه هم خیلی مودب و با کلاسه خیلی هم مایه داره شاید هر کی جای من بود دو دستی می چسبید بهش!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط نیروانا |
|
|
حتی تصورشم نمی کردم که 2 سال با پیمان دوست باشم و خودم هم خبر نداشته باشم! آخه یعنی واقعا" این انصاف بود که اون این جوری بگه؟سال 83 از دی تا اسفند و سال 84 از مهر تا بهمن !واقعا" می شه 2 سال؟ یادم نمیاد به جز اینکه شده بود سرویس من و منو می برد کلاس جای دیگه ای با هم رفته باشیم یادم نمیاد حتی برای یک بار هم شده من بهش ابراز دوست داشتن کرده باشم! واقعا" رو چه حسابی این حرفا را زده بودی؟ می دونستم مامانم همه حرفاشو قبول کرده و ذره ای اعتماد به من نداره ! اولین باری نبود که تصمیم به خود کشی می گرفتم ولی اولین باری بود که تصمیم را اجرا کردم راجع به خودکشی کتاب زیاد خونده بودم می دونستم تو همه ادیان ردش کردن و بزرگ ترین عذاب ها مخصوص کسانی هست که این کارو کردن ولی با این همه.......... شب قبل از خواب رفتم کیف دارو ها را با یه پارچ آب آوردم تو اتاقم و نزدیک به 50 یا60 تا قرص و کپسول و خوردم به این امید که دیگه صبح رانمی بینم اون شب راحت تر از هر شب خوابیدم ولی در کمال ناباوری صبح با با صدای قر قر های مامان بیدار شدم فقط احساس کمی دل درد و حالت تحوع کردم منتظر بودم هر لحظه بیوفتم و بمیرم ولی انگار نه انگار که اون همه قرص خوردم!!!!!!! تو اتاقم نشسته بودم و به مردنم فکر می کردم که مامانم اومد تو اتاق و خواست که با هم صحبت کنیم می خواست ادای مامان های منتقی را در بیاره ولی من نظرم راجع به مامانم کاملا" بر گشته بود اونو تو ذهنم فقط و فقط یه زندان بان می دیدم ولی براش توضیح دادم که اون فقط ظهر ها که من می رفتم کلاس مزاحمم می شد گفتم اگه با هاش دوست بودم که ظهر ها این همه التماس تو و خاله نمی کردم که با من بیاین در ظاهر قبول کرد و منو بوسید و به خاطر رفتار دیروزش معضرت خواست و خواست که با هم بیرون بریم و یه هوایی عوض کنیم ولی من همش منتظر مرگم بودم و هنوز هم نمی دونم چرا نمردم با صورتی ورم کرده که ناشی از گریه های دیشب بود به اصرار مامان پاشدم و بیرون رفتیم البته بعد اینکه با نقاشی یکم اون ورم چشم هامو کم کردم می خواست باهاش حرف بزنم ولی من هم چون گذشته هیچ حرفی با اون نداشتم می خواست فقط ادای مامان های خوب را در بیاره و من کامل درک می کردم در ظاهر ماجرا تمام شده بود ولی حس می کردم که مامان همش منتظر فرست تا از من آتو بگیره!دیگه بدون اینکه من بگم ظهر ها منو می رسوند کلاس و شبها اکثرا" بابا میومد دنبالم من تو خونه هیچ حرفی با هیچ کسی نمی زنم و تمام وقت تو اتاقم هستم و به تماشای گذر زمان می نشینم!ولی پیمان دست از سر من بر نداشت و هنوز که هنوزه یه جورایی منو اسیر خودش کرده! س م س می زد و باز تهدید می کرد که اگه باهاش نمونم همه نامه ها و س م س هامو نشون مامانم میده و با دلیل و مدرک ثابت می کنه که با من دوست بوده . بار ها به خودم می گفتم برم همه ماجرا رو برا مامان تعریف کنم و بگم از رو بچگی یه کاری کردم و خودم را از قید و بند پیمان نجات بدم ولی باز از عواقبش ترسیدم. مجبور شدم دوباره با پیمان راه بیام ولی بهش گفتم مامانم موبایلمو گرفته و دیگه کلاس هم خودش با من میاد و شاید فقط ماهی 1 بار بتونم باهاش تلفنی حرف بزنم می خواستم با کم شدن رابطمون علاقشو نسبت به خودم از بین ببرم ولی باز هم زهی خیال باطل! اون با همه شرایطم کنار میومد و فقط گاه گاهی یه تماس تلفنی داشتیم و به قول خودش علاقش بیشتر می شد که کمتر نمی شد! روزهای پایانی سال 84 توی کلاس با شهره دوست شدم البته از پیش دانشگاهی می شناختمش ولی اونجا با هم صمیمی شدیم انقدر صمیمی که 2 تایی با هم کلاس ها را می پیچوندیم و به تفریحات سالم می پرداختیم! اون موقع حال روحیم خیلی خراب بود از طرفی ساییه پیمان رو مثل یه آقا بالاسر رو خودم حس می کردم از طرفی هم مادرم! خیلی وقت بود که با شاد مهر چت نکرده بودم یه روز وقتی آن شدم بر خلاف همیشه که افهای سند تو آلی ازش داشتم طرف صحبتش فقط من بودم و خواسته بود یه ساعتی را بگم که با هم آن شیم بعد از گذاشتن قرار نتی خیلی بهش فکر کردم اول گفتم اینم مثل پیمان فقط برام درد سر می شه ولی........ سر ساعت 9 که بهش گفتم آن شدم اونم بود بعد کلی سلام الیک و ابراز دلتنگی گفت تو هنوز نمی خوای با هم باشیم بیرون از این دنیای مجازی و منم بدونه فکر گفتم چرا و اول من شماره دادم این اولین باری بود که به یه پسر من شماره دادم! بعد عکسشو برام فرستاد البته قبلا" هم عکسشو دیده بودم و باز برای اولین بار منم عکسمو براش فرستادم شاد مهر والیبالیست بود قدش بلند بود دانشجو بود و با مامانش زنگی می کرد باباش هلند بود 5 سالی می شد که رفته بود و دنبال کارای اقامتشون بود. از فرداش چند روزی فقط با س م س و تلفنی رابطه داشتیم شادمهر باعث شد کمتر به مشکلاتم و خانوادم فکر کنم یعنی تقریبا" همه ذهن منو خودش پر کرد بعد از امیر اون بود که واقعآ احساس می کردم دوسش دارم. یه روز که با شهره کلاس نرفته بودیم اون زنگ زد و خواست همدیگرو ببینیم خوب منم دوست داشتم ببینمش قرار گذاشتیم اون هم با یکی از دوستاش اومد و مراسم معارفه ..... البته هم من هم اون با این که بار اولی بود که هم دیگرو می دیدیم ولی خیلی احساس نزدیکی می کردیم خیلی ازش خوشم اومده بود جوری شد که وقتی به خودم اومدم دیدم همه کلاس هامو می پیچونم و با اون وقتم را سر می کنم ولی گاه گاه مجبور بودم که به پیمان یه زنگی بزنم که دادش در نیاد! روز های خوشی را با هم می گزروندیم . روز هام داشت کم کم شیرین می شد . تا اینکه من از طریق شهره با دوستاش آهو وسمانه آشنا شدم و اونا هم پایه! همش با هم به گردش می گزشت شاید بهترین لحظات عمرم را سر می کردم! با دوستام یه کافی شاپ دنج پیدا کرده بودیم و اونجا شده بود پاتوق ما و فقط با دوستای دخترمون اونجا جمع می شدیم بلوط شد وعده گاه ما یه روز که با بچه ها اونجا بودیم موبایل آهو زنگ خورد و آهو بعد از چند ثانیه گفت اشتباه گرفتین و قطع کرد بعد آهو در حالی که از خنده غش کرده بود گفت نیروانا بیا به این شماره زنگ بزن و ببین پسره چه صدای اوایی داره. منم برای اینکه صداشو بشنوم زنگ زدم و دیدم صدای یه پسر فوق العاده اوا میاد منم گفتم ببخشید مریم جون هستن به هوای اینکه اون بگه اشتباه گرفتین ولی اون گفت جووووووووووووووون نه مریم دستش بنده یکم با من حرف بزن تا اون بیاد و من که دیدم اینجوریه قطع کردم قافل از همه جا!!!!!!!!! ولی اون پسره مگه ول کرد هر روز 10000 تا س م س عاشقانه ردیف می کرد و زنگ می زد و اصرار می کرد که من صداتو شنیدم عاشقت شدم و........ خلاصه تا اینکه زور اون به ما چربید و علارقم میل باطنی باهاش قرار گذاشتیم فقط برا اینکه یه جور بپیچونیمش ولی....... با سمانه رفتیم سر قرار هر 5 مین زنگ می زد که کجایین و ما هم می گفتیم تا رسیدیم ازش پرسیدیم چی تنته گفت شلوار مشکی با لباس زرد! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من. من از دور شناختمش یه مرد حدودا" 30 تا 35 ساله با موهای لخت بلند و شلوار مردونه مشکی با یه لباس زرد و کتونی سفید و یه کیف سامسونت! یعنی آخر جواد فکرشو کن شلوار مردونه و کتونی و کیف سامسونت! در حالی که مرده بودیم از خنده همون راهی که اومده بودیم را سر خر را کج کردیم و برگشتیم ولی مگه پسره ول کرد 100 بار زنگ زد گفتم یه مشکلی پیش اومده ما نمی تونیم بیایم ولی پسره بد حالمونو گرفت زنگ می زد و بد ترین فهش ها که بلد بود نثار ما میکرد و تهدید می کرد که بد بلایی سرمون میاره سرتون را درد نیارم از فردا اون روز هر چی عمله تو تهران بود به من زنگ می زد و ابراز علاقه می کرد جوری شد که دیگه شماره غریب جواب نمی دادم هر وقت می رفتم پیش شاد مهر این مزاحم ها زنگ می زدن ومن رد می کردم و شادمهر شاکی از کاره من فکر می کرد حالا من چند تا دوست پسر دارم که این همه زنگ می خوره و من جواب نمی دم همین ها باعث شد رفتار شادمهر روز به روز سرد تر بشه!شادمهر شد یه آدم سرد سرد سردددددددددددددددد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
تابستون اون سال بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت اون سال سال اولی بود که کنکور دادم و قبول هم نشدم گاه گاه هم پیمان را تو اطراف خونمون می دیدم که اون موقع ها شاید نهایت کاری که می کرد این بود که از دور با سر سلام کنه و یا اینکه شبها به همون آهنگهای تکراری از جولو خونمون رد شه که البته نمی تونستم هیچ اعتراضی بکنم خوب بالاخره محل خودشون بود و از هر جاش که بخواد و هر زمانی می تونست رد بشه بگذریم که از اینکه می دیدم هنوز هم بعد از این مدت کاری می کنه که وجودش را احساس کنم یه حس قلقلک درونی بهم دست می داد می دونستم دوسش ندارم وشاید این حس فقط و فقط بخاطر تنهایی بود که اسیرش بودم مهرماه مامان خودش تصمیم گرفت منو بفرسته کلاس کنکور و خودش رفتو برا صبح تا شب من برنامه ریزی کرد و منو کل هفته کلاس فرستاد به ظاهر نظر منم می پرسید ولی در اصل هر کاری که خودش دلش می خواست یا صلاح می دونست می کردو من هم به عادت همیشه سر تسلیم در برابر خواست هایش فرو میاوردم کسی را در کلاس ها نمی شناختم گاه گاه چهره های آشنایی می دیدم که می دونستم یه زمانی هم مدرسه ای بودیم از زور تنهایی و اینکه هیچ هم صحبت قابل اعتمادی ندارم به چت پناه بردم شاید در یک زمان با چندین نفر حرف می زدم و این کار برام شده بود سر گرمی از هیچ کس شماره نمی گرفتم و فقط برا وقت گزرونی اونجا بودم تا اینکه یه شب شادمهر پی ام داد جوابش را دادم و شروع به حرف زدن کردیم حرف هاش برام جالب بود به خودم اومدم و دیدم همه پنجره ها را بستم و فقط با اون دارم حرف می زنم اوایل اونم مثل یکی از اون 1000 نفری بود که قبلا" باهاشون حرف می زدم و حتی هیچ کدومشونم یادم نمی موندن ولی بعد ها وقتی دوباره پی ام داد دیدم هم اون را یادمه هم اینکه تمام حرفهای سری پیش را یادمه حتی طرز سلام کردنش را ....... یادم میاد سری اولی که باهاش حرف چت کردم بعد از سلام و احوال پرسی گفت من از دخترایی که تا یه پسر تو نت بهشون شماره میده فکر می کنن فهششون دادن بدم میاد منم گفتم منم از پسرایی که تا تو نت با یه دختری چت می کنن و شماره می دن و انتظار دارن طرف زنگ بزنه و به این ترتیب روزی به 1000000 نفر شماره خیرات می کنن بدم میاد که اون خندید وگفت خوبه که نه من به تو شماره دادم نه تو به من فهش دادی!!!! سری دوم که باهاش حرف زدم تمتم حرف های قبلش مثل موزیک از بقل گوشم رد شد و در کمال نا باوری دیدم اولین کسی که صحبتاش یادم نمی ره کم کم بهش جذب شدم ولی نمی تونستم پیشنهاد دوستی خارج از نت را ازش قبول کنم نمی خواستم دوباره از یه پسر ضربه بخورم وجود شادمهر خوب بود عالی بود لحظه های تنهاییم را پر می کرد ولی نه ازش شماره گرفتم و نه خارج از اون محیط مجازی با هاش رابطه ای داشتم اونم همش می گفت دنبال یه کسی می گرده که بتونه باهاش یه دوستی خوب داشته باشه خارج از این محیطو به من ابراز علاقه می کرد می دونستم ازش خوشم اومده ولی قبول نکردم تا این که رابطمون کم رنگ شد و اون چت بازی هر شب تبدیل شد به ماهی یکی دوبار. مامان برا اینکه بتونه هر لحظه از من خبر داشته باشه برام موبایل خرید تا من لحظه ورود و خروجم را از کلاس براش گزارش کنم و همه اینها را پای نگرانی مادرانش می گذاشت یه روز ظهر وقتی داشتم می رفتم کلاس سر راه پیمان را دیدم اومد جلو و یه سلام واحوال پرسی معمولی کرد و رفت وای که چقدر از هم صحبتی با اون چندشم می شد فرداش موقع رفتن کلاس چون همون ساعت دیروز بود باز سر راه من سبز شد و با اسرار از من خواست که منو برسونه ناچارا" سوار ماشینش شدم و اون راه افتاد وسطای راه یه جا نگه داشت و خواست حرف بزنه گرم تعریف کردن بود که مامانم زنگ زد و من تازه یادم افتاد که باید وقتی می رسیدم کلاس بهش زنگ می زدم و چون دیده دیر کردم خودش زنگ زده منم جواب دادم و گفتم تا 5 مین دیگه می رسم . پیمان تا اون موقع نمی دونست موبایل دارم تا فهمید گفت شمارمو بهش بدم تا برا س م س بزنه که من ندادم اون هم دیگه دنباله نداد و وسطهای حرفاش دوباره گوشی منو گرفت که مثلا" نگاه کنه که دیدم موبایلش زنگ خورد و اون گفت ولش کن علی دوستمه بعدن بهش زنگ می زنم ! منو رسوند در کلاس و خیلی زیرکانه آمار روز ها و ساعت های کلاسام را فهمید سر کلاس بودم که موبایلم زنگ خورد اومدم جواب بدم که در کمال هیرت دیدم شماره پیمان افتاده از استاد اجازه گرفتم و اومدم بیرون تا ببینم این از کجا شماره منو آورده تا الو گفتم دیدم زده زیر خنده و می گه دیدی من چه باهوشم حیف نیست منو اذیت می کنی تو که دیگه راحت روزا میای بیرون و می تونیم هم دیگر را ببینیم تازه شبا هم بساط س م س بازی را می ندازیم و من گیج از اینکه شمارمو از کجا آورده که خودش گفت اون موقع که گوشیم دستش بوده با اون شماره خودش را گرفته و شماره من براش افتاده یادم اومد که الکی گفت علی دوستشه! بد بختی من دوباره شروع شد شد سرویس شخصی من وهمراه من تا کلاس ها پیمان پسر بدی نبود خوش چهره و خیلی با نمک و به نظر آدم با معرفتی میومد تنها ایرادش قدش بود که باعث شد از اون اولم به دل من نشینه تا اینکه بعد از حدود 2 ماه از این سرویس بازیا دیدم داره یه حرفایی می زنه اون که قبلا" از دوست دختر های فراوونش تعریف می کرد حالا داره راجع به وایسته شدن به من و ..................ازدواج حرف می زنه داشتم دیدونه می شدم آخه من چه گناهی کرده بودم که هر کی گیر من میوفتاد دیوونه بود؟ می دونستم پیمان از اون پسرایی که حرفی که میزنه براش از هر سندی محکم تره و به قول خودش تا حالا به هر چی خواسته رسیده و مطمئنه که به منم میرسه دیدم دیگه واقعا" نمی تونم تحملش کنم روز ها کاری می کردم که مامان منو برسونه کلاس یا زنگ می زدم به خالم که با من بیاد موبایلم هم خواموش می کردم تا اون هیچ پل ارتباطی به من نداشته باشه ولی زهی خیال باطل یه روز که داشتم می رفتم کتاب خانه اونو تو راه دیدم اون روز ماشین نداشت من که سوار تاکسی شدم اونم نشست هر چی پرسید این مسخره بازی ها چیه در میاری جوابی ندادم پیاده شدیم رفتیم پشت کتاب خانه همون پارکی که اولین بار با هم رفته بودیم خیلی جدی بهش گفتم دیدم از وابستگی و ازدواج حرف میزنی خواستم دیکه منو نبینی که وابستگیت کم بشه گفت آخه چرا؟ من دوست دارم هر کاری برات می کنم ولی من گفتم من دوست ندارم !!!!!!! اون گفت من سر حرفم میمونم و هر کاری می کنم تا بدستت بیارم دوباره از حرفاش چندشم شد ترس ورم داشت می خواست چی کار کنه؟ رفتم کتابخونه بار ها زنگ زد به موبایلم و دوستام باهاش حرف زدن که دست از سر من ورداره ولی مرغ پیمان یه پا داشت 15 مین بعدش مامانم زنگ زد و پرسید کجام و من گفتم کتابخونه و اون گفت از اونجا بیرون نرم تا بیاد دنبالم داشتم از ترس سکته می کردم یعنی چی شده بود؟ مامانم اومد و معلوم بود عصبانیه تا خونه حرف نزد رسیدم که خونه اولین کاری که کرد مهکم ترین سیلی کخ می تونست به من زد و گفت پیمان کیه گفتم نمی دونم و دومین سیلی گفت تو نمیدونی و اون زنگ زده ایجا میگه من 2 سال با نیروانا دوستم و خیلی هم برا هم میمیریم فقط نیروانا روش نمی شده به شما بگه و گفته من بهتون بگم پسره الاغ خودش را اینجوری معرفی کرده من همونیم که ماشینم فلان و 2 سال شبا میام آهنگ براتون می زارم و........ فقط شانس آوردم که نگفته شاره منو داره زدم زیر گریه و اول تا سر حد مرگ زار زدم به حال خودم و بخت سیاهم تازه مامانم میگه این 2 سال با هم چه گ*ی خوردین که من شروع کردم قسم و آیه خوردن که به خدا اون فقط مزاحم من میشه منم که دیدم این جوری که الان چند وقته که تنها کلاس نمیرم یا خودت میای یا خاله از چشماش مشخص بود که دروغ بودن حرفام ایمان داره کاش منم مادری داشتم که به جای همه این بحث ها میومد از خودم می پرسید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
در حیرت از این نباش که چرا سحرگاه میل به بر خواستنت نیست و میل به راه رفتن دویدن جهیدن و خندیدن..... در حیرت از این همه دل مردگی بی حوصلگی دلتنگی خستگی و فرسودگی نباش ..... در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی آواز بخوانی به آواز دیگران گوش بسپاری بر انگیخته شوی به شوق و شور بیایی گریه کنی فریاد های شادمانه برکشی مهرمندانه و راضی به دیگران به دختران و پسران جوان به لبخند های شیرین و اشک ریختن های پر معناشان نگاه کنی..... در حیرت از اینکه عظمت کوه ها را ادراک نمی کنی شوکت رود خانه ها را لطافت مهتاب را رویاء آفرینی ابر ها را دشت ها کویرها گل ها پرنده ها ونگاه های پنهانی را..... و زیبایی خیال انگیز باران برف نسیم جاده و جنگل را.... عزیز من ! عشق را قبله نکردی تا پرواز را یاد بگیری شادمانه گریستن را به تمامی دیدن شنیدن بوسیدن لمس کردن را.... رابطه ای زنده و پویا با اشیاء بر قرار کردن رابه نیروی لایزال تبدیل شدن را نه فقط به فردا به هزاران سال بعد اندیشیدن را نه فقط به مردم یک محل یک شهر یک سرزمین بل به انسان اندیشیدن را....... عزیز من! آخر عاشق نشدی تا برای بودن رفتن ساختن خواندن جنگیدن خندیدن رقصیدن وخوب و پر شکوه مردن دلیلی داشته باشی....... آخر عاشق نشدی عزیز من ! چه کنم؟ چه کنم که نخواستی یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری شکوهی ظرافتی لطفی ملاحتی عطری و زیبایی یگانه ای دارد پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی..... از عشق سخن باید گفت *همیشه از عشق سخن باید گفت* متن بالا از جلد هفتم کتاب آتش بدون دود از نادر ابراهیمی هست پیوست از زمان حال : دیروز یعنی 16 اردیبهشت 86 با سمانه دوستم رفتیم نمایشگاه کتاب بر خلاف انتظارم که فکر می کردم بعد مدتها دوباره با سمانه بیرون می ریم و خیلی خوش می گذره اصلا" خوش نگذشت با اینکه نمایشگاه امسال محلش با نمایشگاه پارسال عوض شده ولی من را به خطرات نمایشگاه سال گذشته شلیک کرد پارسال با شادمهر(در پست های آینده به طور مفصل راجع بهش حرف می زنم) وسمانه رفته بودیم و الان حدود ا ساله که شاد مهر نیست و من نا خوداگاه همش در بین جمعیت دنبال اون می گشتم هنوزم بعد از یک سال دوری احساس می کنم دوسش دارم فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه جای خالی اونو تو قلبم پر کنه شاد مهر می دونم هیچ وقت گذرت به این وبلاگ نمیوفته ولی متن بالا را فقط و فقط به خاطر تو نوشتم تو تنها کسی بودی که از نبودنت احساس کم بود شدید تو زندگیم کردم واینو هیچ وقت به روت نیاوردم تو تنها کسی بودی که من بدون نظر به هیچ یک از خصوصیاتت دوست داشتم و هنوزم صادقانه دوست دارم من همیشه و هر وقت بهم دروغ میگفتی می فهمیدم ولی برای اینکه تو ناراحت نشی هرگز به روت نیاوردم! دلم برات تنگ شده کاش می تونستم پا روی غرورم بگذارم و دوباره ......... کاش می تونستم همه حرف های درونم را که مانند دمل چرکینی مرا رنج می دهد به تو می گفتم و خودم را از زیر بار این غم سنگین راحت می کردم می دونم این سردی بینمون از کجا شرو شد ولی هیچ وقت راجع بهش باهات حرف نزدم و کاش حرف می زدم تا این یخچالهای سنگینی که بینمون پیش آمده بود را با گرمای مهرت ذوب می کردی تو بارها برگشتی و چون من در خودم توان این را که حقیقت را بگویم نداشتم و باز تو را پس زدم چون دیگر تحمل بودن کنارت ولی با فاصله به اندازه تمام دنیا را نداشتم با خود گفت اینگونه به همان اندازه که دوریم فاصله داریم نه به اندازه تمام دنیا ولی می دونم که اشتباه کردم ! یادته با هم که بیرون می رفتیم من همیشه دستام یخ می کرد و تو با گرمای دستات همه یخ ها را آب می کردی ولی روزای آخر حتی این کار هم نمیکردی با وجود همه اینه من هنوز و همیشه دوست دارم کاش اینو میفهمیدی!!!!!!!!! دیروز چون دیدم نمی تونم تحمل جو نمایشگاه را بکنم خیلی سریع اومدیم بیرون که هم ناهار بخوریم هم از فکر شادمهر بیام بیرون سمانه زنگ زد به احمد (یکی از دوستان پارسال که همیشه گروهی با دوستامون بیرون میرفتیم )که اگه می تونه بیان و دوباره به یاد پارسال دور هم جمع شیم که اونم وقتی فهمید منم هستم گفت که تا ما ناهار بخوریم از دانشگاه میاد ما هم رفتیم و غذا خوردیم و به سمت کافی شاپ تمشک جایی که پارسال همش اونجا جمع می شدیم رفتیم ولی اونجا رو پلم کرده بودن تو پارک روبه روی تمشک بود منتظرشون شدیم...... اومدن ولی گروه پارسال کجا وگروه امسال کجا پارسال من و شهره آهو و سمانه بودیم و از اونها هم علی احمد هامون علی رضا که البته تو اون گروه فقط علی با شهره صمیمی بودن و بقیه همه با هم دوست بودیم ولی امسال فقط منو سمانه و احمد بودیم و یکی از دوستای احمد که اسمش حسام بود و از قبل نمی شناختیمش! تمشک که بسته بود از سوگلی هم زیاد خوشم نمی آد رفتیم آکواریوم که سر تجریشه یه خورده نشستیم و یاد خاطرات کردیم و خواستیم بریم وقتی اومدیم بیرون با دیدن سی دی فروشی که کنارش بود باز یاد شادمهر افتادم روز آخری که با هم رفتیم دربند موقع برگشت از اونجا سی دی خرید دیروز می تونست روز خوبی باشه اگه فقط و فقط احساس کمبودتو نمی کردم یا کنارم بودی و یا اینکه نبودی و من هم دلتنگت نبودم!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
تازه تازه داشتم از حال و هوای پیمان در میودم و خودم را برا امتحان ها آماده می کردم که یک روز ظهر ساعت3 تلفن زنگ خورد و از شانس من مامانم خونه نبود تلفن را جواب دادم اون ور خط صدای پسری اومد که نمی شناختمش مطمئن بودم اشتباه گرفته ولی در کمال نا باوری گفت منزل آقای ... منم گفتم بله بفرمایید گفت شما نیروانا هستین؟ کلم پر علامت سوال بود که کیه؟ گفتم بله شما؟ گفت من کیارشم ! گفتم به جا نمیارم. گفت خوب شما منو نمی شناسین ولی من شما رو خوب می شناسم هر روز می بینمت و کلی هم ازت خوشم اومده گفتم چی کار دارین؟ گفت فقط می خواستم با هاتون بیشتر آشنا بشم! گفتم فکر نمی کنم دلیلی داشته باشه لطفا" مزاحم نشین ! و تق گوشی را گزاشتم داشتم به این فکر می کردم که یا از طرف پیمان یا از طرف مامان بابام و می خوان منو امتحان کنن!تو همین فکرا بودم که دوباره زنگ زد و گفت این کارو نکن با آینده خودت بازی نکن من می تونم خیلی کمکت کنم من مثل یه شانسم که اومده در خونه تو لگد به بختت نزن و من عینه منگا فقط گفتم من نیاز به کمک کسی ندارم!!! و اون گفت به حرفام فکر کن من فردا دوباره باهات تماس می گیرم و خداحافظ و گوشی را گزاشت . من همونجور که گوشی دستم بود و صدای بوق بوق از اون ور خط میومد عین گیجا داشتم به این فکر می کردم که کیه؟ هر چی بیشتر به این فکر می کردم کیه بیشتر از سوالم دور می شدم اون روز با اینکه به اندازه اسال طول کشید ولی گزشت صبح هم تو مدرسه فقط به این فکر بودم که کیه؟تو راه مدرسه همش چشم چرخوندم تا ببینم کسی هست که بهش شک کنم؟ رسیدم خونه مامانم نبود و من باز خوشحال که اگه زنگ بزنه می تونم باهاش حرف بزنم از کنار تلفن جم نخوردم تا بالاخره سر همون ساعت دیروز زنگ زد این دفعه باهاش راحت تر صحبت کردم بهش گفتم منو کجا دیدی؟ گفت امروز صبح که میرفتی مدرسه برا اولین بار از نزدیک دیدم ولی قبلش عکستو دیده بودم گفت عکست رو بک گراند موبایلم و کامپوترم هست و روزی 1000 بار نگاش می کنم .گفتم اگه امروز صبح منو دیدی بگو چی تنم بود ؟(سال پیش داشگاهی روپوش مدرسمون یه سبز خیلی بد رنگ بود) که اونم گفت همون روپوش تابلو مدرستون! اگه اون موقع کسی منو می دید می گفت قیافم شبیه علامت سوال شده بود و این را خودم کاملا" درک می کردم! گفت رشتت چیه؟ منم گفتم داری با خانم دکتره آینده حرف میزنی:) که در کمال حیرت دیدم که می گه تو با اون نمره هات حتما" هم پزشکی قبول می شی گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر نمی کردم از نمرهام خبر داشته باشه و اینو که گفت دو تا شاخ رو سرم سبز شد ! بهش گفتم فهمیدم کی هستی گفت آفرین تو که انقدر باهوشی چرا نمره هات انقدر افتضاحه؟ حسابی داشت لجم را در میاورد! منم همینجوری الکی گفتم تو باید پسر مستخدم مدرسمون باشی چون هم تو مدرسمون میای و من اونجا پرونده دارم و نمره هام و عکسم و آدرس و شماره خونمون توش هست! کلی خندید و گفت ولی عکسی که من دارم با تاپ و دامن کوتاه هست و با عکس پرسونلی مدرستون فرق می کنه! دیگه جدی جدی شاخام زد بالا !می خواست خدا حافظی کنه که من گفتم شمارتو بده من بهت زنگ بزنم ممکن مامانم خونه باشه تو زنگ بزنی ولی اون گفت باشه دفعه بعد بهت میدم. بعد از اینکه قطع کردم احساس کردم از سرم داره دود بلند می شه . یه دوست داشتم به اسم مهرناز که اون یه دوست داشت به اسم آیدا که منم دورا دور از طریق مهرناز می شناختمش و ما سه تا یه دوست مشترک داشتیم که اسمش مهری بود منو مهرنازو مهری خیلی با هم جور بودیم. اون روز به مهرناز زنگ زدم وگفتم یه کار واجب باهاش دارم بیاد پیشم و اونم قبول کرد و عصر اومد خونمون تا شروع کردم ماجرا را براش تعریف کنم تا اسم کیارش را گفتم اون گفت یکی همینجوری به همین اسم به آیدا زنگ زده و آیدا گوشی را داده به باباش و اونم دیگه زنگ نزده .هر چی دوتایی فکر کردیم نفهمیدیم که کیه؟ ما از دبستان تا سوم دبیرستان با هم تو یه مدرسه بودیم ولی فقط دبیرستان با هم خیلی جور شده بودیم ولی اونا هر کدوم پیش داشگاهی یه سمتی رفتن و با هم نبودیم فردای اون روز کیارش زنگ زد وشمارشو داد و من خیلی خوشحال بودم فکر می کردم ببین کیه که انقدر منو دوست داره همه جوره راجع به من تحقیق کرده حتی پیمان هم می شناخت و می گفت خوب کردی باهاش بهم زدی همون روز مهری زنگ زد و گفت مهرناز قضیه را براش تعریف کرده و زنگ زده بود تا از خودم راجع بهش بپرسه منم گفت مهری بالاخره شمارشو داد و قرار شد شنبه که اولین امتحان ترم را می دیم بیاد دنبالم مهری گفت شمارش چنده؟ گفتم چی کار داری و اون گفت هیچی همین جوری و من تا 300 اول شمارش را گفتم اون سریع بقیه شمارشو گفت و گفت این مهرداد دوست پسره قبلی منه دیگه جوابشو نده منم هاجو واج داشتم گوش می کردم که اون گفت یه عمله کچل که یه وجب بیشتر قد نداره تازه یه پیکان کهنه هم داره داشت شاخام در میومد تعریف مهرداد را قبلا" از مهری شنیده بودم 1 هفته نشده بود که با هم دوست شده بودن که مهرداد به مهری یه خط و یه گوشی داد همیشه مهری ازش تعریف می کرد و تو تولد یکی از دوستامون مهری با اون گوشی کلی ازمون عکس گرفته بود و خوب طبیعتا" شماره هامون هم توش سیو بوده و روزی که مهرداد با مهری بهم میزنن مهری خطشو با همه چیزای توش پسش می ده اول که کلی با مهری دعوا کردم که تو باید عکس ها و شمارها رو پاک می کردی و بعد پسش می دادی اونم کلی معضرت خواهی که یه دفعه ای شد و......... هر چی فکر کردم دیدم یه جای کار می لنگه مهری همیشه از اون تعریف کرده بود ولی الان داره اینجوری میگه مونده بودم که چی کار کنم تازه مهری هم چون نقطه ضعف منو می دونست گفت این پسره روانیه باهاش بیرون نریا یواشکی ازت عکس می گیره به مامانت نشون میده تازه شاید صداتو از پشت تلفن ظبط کنه !!!!!!!به مهری گفتم که دیگه باهاش حرف نمی زنم و قطع کردیم! درونم جنگی به پا شده بود که نگوووووووووووو دیگه داشت حالم از همه پسرا که فقط می خوان ما دخترا رو بازی بدن بهم می خورد اون از امیر این از کیارش یا همون مهرداد! 5 مین از تماس مهری نگذشته بود که مهرداد زنگ زد تا الو گفتم شروع کرد مثلا" توضیح دادن که نیروانا جون به خدا من از وقتی عکس تو رو توگوشی دیدم یه دل نه صد دل عاشقت شدم و شروع کرد مثلا" خر کردن من منم از اونجایی که نمی خواستم دیگه باهاش دوست شم تا یه وقت مهری فکر نکنه چون دوست پسره اون بوده من این کارو کردم و نمی خواستم دوستیمون به هم بخوره خواستم ردش کنم بره پی کارش ولی اون خیلی اسرار کرد که قرار شنبه سر جاش باشه منم برا اینکه هم ببینم اون واقعا" چه جوریه و هم دوستهای خودم را بهتر بشناسم قبول کردم شنبه صبح ساعت 9 وقتی دیدمش آرزو کردم کاش پای مهری این وسط گیر نبودو منو مهرداد همیشه با هم می موندیم یه پسر که اگه از پشت می دیدیش یا جلو صورتش را می گرفتی با مانکنها نمی تونستی هیچ فرقی بزاری ! قد بلند چهار شونه خوشگل خوش تیپ اصلا" هم کچل نبود بلکه خیلی هم موهاش خوشگل بود چشماش یکم روشن بود ! همونی بود که همیشه تو رویاهام آرزوشو می کردم فوق الاده جذاب و خوش برخورد و یه هم صحبت عالی.تازه ماشینشم اونی نبود که مهری گفته بود. اولین پسری بود که برام گل گرفته بود تو همون جلسه اولی که دیدمش کلی ازش خوشم اومد . اون روز با همه خاطراتش گزشت و من طبق قولی که هم به مهری داده بودم و هم به خودم دیگه جواب تلفوناشو ندادم تا اینکه اونم هر چند روز یک بار زنگ میزد و من جواب نمی دادم تا اونم دیگه زنگ نزد! و من کاملا" فهمیدم که اون فقط به خاطر اینکه مهری را اذیت کنه به من زنگ می زده! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط نیروانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام من یه دختر 20 ساله اهل یکی از مناطق غرب تهران اسم واقعی من نیروانا نیست ولی ترجیح میدم اینجا منو به این اسم بشناسین دلم می خواست یه دفتر خاطرات آن لاین داشته باشم امیدوارم بتونم تو این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کنم که بتونن منو راهنمایی کنن
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
داداش مسعود دلم پر می کشه تا آسمون هفتم(تینا عزیزم) ای کاش قلب ها در چهره ها بودند(نازآفرین) |
|
RSS
|